تبلیغات
اسیر غربت

اسیر غربت

بر سنگ قبر من

یك شاخه گل روییده

لطفاً برایم گل نیاورید

 


پ.ن : هیوا امشب تمام شد


نوشته شده در یکشنبه 2 آبان 1389 ساعت 12:21 ق.ظ توسط هیوا نظرات |

من

به یك رویای مرده می مانم

كه در سكوت مرزها

در جشن دست های تو

اعدام می شود

***

تو

در مرگ من

بهت را به حراج مگذار

 

در دیار من

حراج

« مطلقاً ممنوع است »

 

                                           «هیوا»

 


نوشته شده در دوشنبه 12 مهر 1389 ساعت 02:34 ق.ظ توسط هیوا نظرات |

بسا روزه داری كه بهره ای جز گرسنگی و تشنگی از روزه داری خود ندارد و بسا شب زنده داری كه از شب زنده داری چیزی جز رنج و بی خوابی به دست نیاورد! خوشا خواب زیركان و افطارشان!

« نهج البلاغه/ حكمت 145»


پس سستی دل را با استقامت درمان كن و خواب زدگی چشمانت را با بیداری از میان بردار و اطاعت خدا را بپذیر و با یاد خدا انس گیر و یاد آر كه تو از خدا روی گردانی  و در همان لحظه او روی به تو دارد و تو را به عفو خویش می خواند و با كَرَم خویش می پوشاند! در حالی كه تو از خدا بریده به غیر او توجه داری! پس چه نیرومند و بزرگوار است خدا!

و چه ناتوان و بی مقداری تو، كه بر عصیان او جرأت داری، در حالی كه تو را در پرتو نعمت خود قرار داده و درسایه رحمت او آرمیده ای، نه بخشش خود را از تو گرفته، و نه پرده اسرار تو را دریده است. بلكه چشم برهم زدنی بی احسان خدا زنده نبودی در حالی كه یا در نعمت های او غرق بودی یا از گناهان تو پرده پوشی شد و یا بلا و مصیبتی را از تو دور ساخته است، پس چه فكر می كنی اگر او را اطاعت كنی؟ به خدا سوگند اگر این رفتار میان دو نفر كه در توانایی و قدرت برابر بودند وجود داشت (و تو یكی از آن دو بودی) تو نخستین كسی بودی كه خود را بر زشتی اخلاق و نادرستی كردار محكوم می كردی.

« نهج البلاغه/ خطبه 223»


درد علی خیلی بزرگ است و آن درد خیلی باید درد نیرومندی باشد، كه این روح را این اندازه بی تاب بكند! مسلماً این درد همان انسانی است كه خود را در این عالم زندانی می بیند، درد انسانی است كه خود را بیشتر از این عالم می بیند و احساس خفقان در این عالم می كند.

...

 درد علی دو گونه است : یك درد، دردی است كه از زخم شمشیر ابن ملجم در فرق سرش احساس می كند و درد دیگر دردی است كه او را تنها در نیمه شب های خاموش به دل نخلستان های اطراف مدینه كشانده ... و به ناله درآورده است... ما تنها بر دردی می گرییم كه از شمشیر ابن ملجم در فرق سرش احساس می كند.اما این درد علی نیست، دردی كه چنان روح بزرگی را به ناله در آورده است تنهایی است كه ما آن را نمی شناسیم!

باید این درد را بشناسیم نه آن درد را كه علی درد شمشیر را احساس نمی كند و ... ما درد علی را احساس نمی كنیم.

...

ما یك ملت دوستدار علی هستیم اما نه شیعه علی ! چرا كه شیعه علی بودن علی وار بودن، علی وار اندیشیدن، علی وار احساس كردن در برابر جامعه، علی وار مسئولیت احساس كردن و انجام دادن و در برابر خدا و خلق، علی وار زیستن، علی وار پرستیدن و علی وار خدمت كردن است.

« شیعه علی بودن/ دكتر علی شریعتی »


نوشته شده در چهارشنبه 10 شهریور 1389 ساعت 01:48 ق.ظ توسط مریم نظرات |

صدای خنده ی «مریم» بهاری

در انتهای باغ پیچید ...

باور نكرد

بی درنگ

پا بر گلویش فشرد 

به رسم مردانگی؟!

                                                     

                                                                                «هیوا»


نوشته شده در شنبه 30 مرداد 1389 ساعت 04:45 ق.ظ توسط هیوا نظرات |

خانم ها وقتی غصه دارن گریه میكنن آقایون قدم می زنند و من نمیدونم چرا این همه گریه كردنم، این همه راه رفتنم، هنوز نتونسته آرومم كنه ...

سنگ فرش های پیاده رو هم خسته شدند می دونم ... هرچی می رفتم راه تموم نمیشد و انگار زمان مرده بود و تابوتش رو دوشم سنگینی میكرد. این بار قدم زدنم با همیشه فرق داشت پاهام سست بود دیگه از اون غرور خبری نبود؛ آروم می رفتم سبك تر از همیشه حقیرتر از همیشه نه كسی رو میدیدم و نه صدایی رو می شنویدم افكارم محاصره ام كرده بود :

یه دختر 23 ساله تنها كسی كه داره، خواهرش، روی تخت بیمارستان نفسای آخر رو میكشه دختری كه تا 3 ماه دیگه مادر میشه و بچش مثل خودش بی كسه و فقط بابا و مامان داره ... خدایا عدالتت رو ...

اگه كسی تو سختی باشه تا آخر نسلش همینه ؟  بابا ما كجای كاریم دردای ما چقدر كم اند و ما چقدر بزرگشون می كنیم ...

چرا نمیتونم حس تنفری رو كه مامانم برام ساخته نابود كنم و هر روز بیش تر میشه و تونست دیشب رو از هر شب سیاهی كبودتر كنه و من برای اولین بار از ته دل پیش روی همه گریه كنم و باز ببینم كه بقیه یه نفر رو داشتن كه پیششون باشه و من تنها توی دردای خودم می پیچیدم و فقط یه لحظه دیدم بابام حالم رو می پرسه.

 

كاش مامان به اندازه ی یه ذره مثل بابا بود. گاهی خیلی دلم برای بابا تنگ میشه


نوشته شده در پنجشنبه 14 مرداد 1389 ساعت 01:37 ق.ظ توسط مریم نظرات |

چقدر دریا زیبا است، شسته است، اصلاً شستگی است، چقدر طهارت و قدس و اطمینان و صداقت و یكدستی و استواری و بی كرانگی!... باز، بی دیوار، بی قید، بی باید، بیگانه با هر آلودگی، ناساز با هر غبار، گویی آستانه ی آن دنیای دیگر است، مرز عالم ملكوت است، مرز بین خداست.

آن جا همه چیز پاك است و بی شائبه است و صریح است، چرا دریا بی رنگ است؟ چرا دریا لباس را تحمل نمی كند؟ چرا خاك را تحمل نمی كند؟ چرا آرایش ها در دریا همه پاك می شود و زدوده؟

جهان بی رنگی است، خود بسیط است و صمیمی است، آشكار و بی رنگ و یك دست.

چه سكوت پرعظمتی! چه آرامش پراقتدار و مردانه ای، جبروت!

چه بیچارگی است زیستن در اینجا كه ما زاده ایم، شهر!؟

كاش اقلاً در دریا می مردیم، كاش به جای تابوت و كفن و دفن و كافور و قبر و لحد، هرگاه كه مرگ به سراغ ما می آمد، نزدیكانمان، نه، دوستانمان ما را بر قایقی می نهادند و بر دریا می انداختند و به دست موج می سپردند تا ما را به شتاب از ساحل، از خشكی و آدم های خشك خشكی دور كند و لغزان بر سینه ی موج تا قلب دریا برد، تا در آنجا، آنجا كه آسمان از هر سو بر دریا فرود می آید و جهانی دیگر می سازد، تنهای تنها مرگ را دیدار می كردیم. ساكت و زیبا و آرام.

 

« برگرفته از كتاب هبوط در كویر نوشته دكتر علی شریعتی »


نوشته شده در یکشنبه 3 مرداد 1389 ساعت 02:23 ب.ظ توسط هیوا نظرات |

نامت چیست ؟ آدم     فرزند ؟ من را نه مادری و نه پدری . بنویس اولین یتیم عالم خلقت.

محل تولد ؟ بهشت پاك       اینك محل سكونت ؟ زمین خاك

آن چیست بر گرده نهاده ای ؟ امانت است

قدت ؟ روزی چنان بلند كه همسایه ی خدا اینك به قدر سایه ی بختم به روی خاك

اعضای خانواده ؟ حوّای خوب و پاك ، قابیل خشمناك ، هابیل زیر خاك روز

تولدت ؟ در روز جمعه ای، به گمانم كه روز عشق

رنگت ؟ اینك فقط سیاه از شرم یك گناه     چشمت ؟ رنگی به رنگ بارش باران كه ببارد ز آسمان

وزنت ؟ نه آن چنان سبك كه پرم در هوای دوست ، نه آن چنان وزین كه نشینم بر این زمین

جنست ؟ نیمی مرا ز خاك نیمِ دیگرم خدا

شاكی تو ؟ خدا      نام وكیل ؟ آن هم فقط خدا 

جرمت ؟ یك سیب از درخت وسوسه    تنها همین ؟ همین

حكمت ؟ تبعید در زمین

هم دست در گناه ؟ حوای آشنا

ترسیده ای ؟ كمی        ز چه ؟ كه شوم من اسیر خاك

آیا كسی به ملاقاتت آمده ؟ بلی     كه ؟ گاهی فقط خدا

داری گلایه ای ؟ دیگر گلایه نه ، ولی ...     

ولی ... كه چه ؟ حكمی چنین آن هم به یك گناه ؟!!!!!!!!!!!!

دلتنگ گشته ای ؟ زیاد       برای كه ؟ تنها برای خدا

آورده ای سند ؟ بلی        چه ؟ دو قطره اشك

داری تو ضامنی ؟ بلی          چه كسی ؟ تنها كسم خدا

در آخرین دفاع ؟

می خوانمش كه چنان اجابت كندم دعا.


نوشته شده در چهارشنبه 23 تیر 1389 ساعت 12:25 ق.ظ توسط هیوا نظرات |

واژه ی گمنام صبح، خواب را برد                  تاریك-روشن شب غزل های ناب را برد

 

یك نفر دامن شب را به چشمم چاك زد             یك سبد صبح را چید ، آفتاب را برد

 

هیوا

 

 


نوشته شده در جمعه 18 تیر 1389 ساعت 12:28 ق.ظ توسط هیوا نظرات |

یه نگاه به شناسنامم كه انداختم دیدم تاریخ تولد رو نوشته 27/3/67، ‌یعنی امروز تولد منه.

چیز زیادی یادم نمیاد. من یه بچه ی ناخواسته بودم بعد از 5 سال.

_ كی بعد از 5 سال بچه می خواست _

_ حالا كاش پسر باشه _

.

.

.

گریه می كردم زیاد خیلی زیاد

اینقدر از پرتابم به این دنیا شوكه شده بودم كه راه رفتن، حرف زدن،‌ خندیدن و و و ... همه رو از یاد برده بودم ؛ فقط گریه می كردم. باز كردن چشمام و دیدن این دنیا برام سخت بود ، ‌اما كم كم یاد گرفتم و همه چیز رو از یاد بردم ...

نمی دونم بگم 22 ساله شدم درست ترِ یا بگم 22 سال از سال های اسارتم كم شده.


واژگان مرا گم كرده اند

                              تو مرا فراموش كرده ای ...

           این بار

                          تنها یك كلمه مرا نقش خواهد زد

                                                                « خدا»


پ.ن 1 : نمی دونم روز تولدم باید خوشحال باشم یا ناراحت

پ.ن 2 : پارسال 27 خرداد بارون اومد ،‌امسال هوا گرم و آلوده

پ.ن 3 : پارسال این موقع 3 تا دوست صمیمی داشتم امسال 0 تا

پ.ن 4 : تنهایی مفرط

م.ن : خدا = خود + آ


نوشته شده در پنجشنبه 27 خرداد 1389 ساعت 12:10 ق.ظ توسط مریم نظرات |

 

 

باز

 

        مادرم ،

 

                     طبیعت ،

 

سفیدك های خاطرات را

 

                   بر لباس های تیره ام نقش زد

 

                       هیچ گاه نخواهند مرد

 

                                                خاطرات آبی رنگِ من

 

نه !

 

سفید رنگ كفن نیست

 

                     لباس زنده شدن است

 

پ.ن : مدیر و نویسنده وبلاگ از این پس خودم هستم ، مریم

 


نوشته شده در دوشنبه 17 خرداد 1389 ساعت 01:49 ق.ظ توسط مریم نظرات |


Design By : Pichak