21 سال پیش، صبح 27 خرداد ...
بالهایم را از من گرفتند مرا از آسمانها، از اوج، به زمین فرستادند
در دادگاه عدل الهی مرا به جرم مرتکب نشده ام محکوم کردند محکوم به زندگی در این اسارتگاه
هم زنجیرانم می خندیدند، اما من گریه می کردم
می گفتند: گریه کردن عادت است
اما من میدانستم عادت نبود غم از دست دادن بالهایم، ازدست دادن آغوش گرم معشوقه ام مرا می گریاند
من در باتلاقی از تنهایی دست و پا می زدم و با گذشت زمان بشتر در این تنهایی غرق شدم ...
سالهاست در محکومیت به سر میبرم به امید بخشش
به امید اینکه بالهایم را به من بازگردانند
من در این دیار تنهایم
آری مرا به جرم مرتکب نشده ام، به جرم اشتباه پدر و مادرم محکوم کردند
موضوع : عمومی ،
چند روزیست که تنهایی ام بیش از هر زمانی بزرگ شده و چه آسان لمسش می کنم
تمام ناله های من از تنهاییست...
امشب باز تنهاترینم و در تنهاترین تنهایی ام شلوغ ترین لحظاتم را سپری می کنم

موضوع : دلنوشته ،
دریا با آنکه همه چیز در خود دارد
با آن همه وسعت
گویی هیچ ندارد
صاف، پاک و زلال
دریا تمام زندگی را
غم، شادی و عشق را
در گستردگی خود حل کرده
اما باز هم دریاست
صاف، پاک و زلال
می خواهم دریایی شوم
تک تک قطره هایی را که جمع کرده ام به هم پیوند دهم
وسعت، عظمت و آبی بودن دریا مال من است
چون دریا زندگی را در خود حل کنم

و آنگاه که
سرشار از زندگی شدم
زندگی ام را
دریا بودنم را
به کویر ببخشم
که او نیز روزی دریایی بود
و دریا بودنش را به آفتاب بخشید...
من آماده بخششم
اما آیا کویر می تواند بپذیرد که دوباره دریا شود؟
و باز هم دریا بودنش را به آفتاب ببخشد؟
تا باز هم تکرار شود
دریا بودن
بخشیدن
کویر شدن
موضوع : اختصاصی ،
شده ام عروسکی
در دستان بی رحم روزگار
عروسکی که فقط نرمی پنبه های وجودش را حس می کند
و همه را از جنس پنبه می بیند
نرم
پاک
سفید
و هیچ اندیشه نمی کند که روزگار
این کودک بی رحم و گستاخ
مجسمه هایی از جنس سنگ
را همبازی عروسک کرده
موضوع : دلنوشته ،
تبلیغات